تبلیغات
روزگـار مـا - حکایت این کفش‌های بزرگِ همه‌پسند !

حکایت دغدغه‌های یک مدیر












Admin Logo
themebox Logo
نگارنده : مجید خادم
تاریخ : 13 مرداد 91-12:00 ب.ظ

حکایت این کفش‌های بزرگِ همه‌پسند !

مدیر عامل یکی از شرکتای خصوصی‌ای که سابقاً باهاش همکاری کردم...
... فرد جالبی بود !!!

میپرسین : از چه لحاظ ؟!
... میگم خدمتتون !

دوستمون !... جَوونی سی - سیُ یک ساله بود ...

ظاهراً!!! مهندسی-خونده بودُ تحصیلکرده‌ی رشته‌ای بخوبیِ مهندسیِ برق !
... بماند که ابداً شأنیتِ یه مهندسُ نداشت !
... و نه حتّی... حدّاقل سطح درکِ مورد انتظار از یه تحصیلکرده رو !
 
بسیار عجولُ عصبیُ پرخاشگر بود... [و بطور یکطَرفِئُو وقاحت آمیزی] متوقّع !...
... و بالطّبع... نامعقولُ نسنجیده !

مِنجُمله افتخاراتِش!!! این بود که توی دورانِ جوونیُ جاهلیت!!! با هر جرقه‌ای... درگیری فیزیکی ایجاد میکردئُو ...!!!
... متأسفانه توی این سنُ سالَم !... علی الظّاهر! هنوز بزرگ نشده بودُ بمحض اینکه آبِش با یکی تو-یه جوب نمیرفت ، به سبک فیلمای دهه چهل ... !!!
آره دیگه !!!



نَفَّـ....س کِـ...ش !!!

نَفَّـ....س کِـ...ش !!!




... مصداق بارزِ : " غوره نشده ، مویز شدن " !!!
... احساسی ... و بینهایت ، مُلَوّن !

... بسیار دهن بین بودُ اُستاد مسلّمِ حاشیه سازیُ خاله زَنَک بازی !
... باخُلقی کودک-مسلکُ تا حدّ بسیار قابل توجّهی!... خالیُ بی بهره از ارزشای اخلاقی !...

فعلاً تا اینجای مطلبُ داشته باشین !...



... رهرو آنَست که آهسته و پیوسته رود !

اَندَر حکایاتِ خاله زَنَک بازی و بدتر از اون!... دهن بینی !



... قبلاً اینو یادآوری کنم... که دوستان ، یه وقت پیش داوری نکنن !... نه درباره عرایضِ بنده ... و نه در خصوص شخصیتِ دوست مزبور !
مقصودَم از نوشته های بالا - و اِدامَش در پایین - ترسیم یه شخصیتِ چند بُعدیُ خبیثُ سیاه نبودا ...! دستکم ، این رفیقمون! اصلاً فردِ پیچیده‌ای نبود! بلکه حتّی ...!!!
بهرحال... قطعاً این فردَم... مِثِ بقیه آدَما ، شخصیتی خاکستری داشت !...
ولی!... بنا به رفتارای نا پُخته‌ی مشاهده شده از ایشون توی فضای کاری بوده که ظاهراً بخش تیره‌ی شخصیتیش... نمودِ بیشتری داشته !

عرض میکردم !
تصور میکنم باحتمال زیاد... بخش قابل توجّهی از بی اخلاقیای مزبور... حاصل محیط تربیتیش بود !...
شهرستانی بسیار کوچیکُ بالنّسبه محروم در شمال کشورُ خانواده‌ای بازاریُ عامّی !
پدری محترم... ولی علی النّهایه بنگاه دار !...
اگر چه گفته‌ی بالائُو عرضِ پیشِ رو ... شاید به دخالت توی مسائل شخصی این دوست تعبیر بشه !... ولی بجهت آشنایی بیشترُ مصداقی با پیش زمینه‌ی تربیتیُ رفتاریِ ایشون... باید بگم :
بارهائُو بارها برخوردایِ بسیار توهین آمیزُ زننده‌‌ی ایشون با پدرش !
... یا نحوه صحبت کردنِ شرم آوَرِشُ در خصوصِ برادرانِش !
... دیدئُو شنیده بودمُ فقط میتونستم بسهم خودم... متأسف باشم !

تا مدّتِ نه چندان زیادی قبل از تأسیس شرکتش ، بازاریاب شرکتای مختلف ساختمانی بودُ البته بنا به اظهار خودش ، مدّتیَم تویِ یه شرکتِ خصوصیِ از صدر تا ذیل-بازاری!...
مدیر فروش-بودَنُو تجربه کرده بود ...

راستی!
سوء برداشت پیش نیادُ حملِ بر جسارتِ به همکارای فعّالُ زحمتکشِ من در زمینه‌ی فروش نشه !...

... مقصود ، نوعی از : یه شبه رَهِ صد ساله رفتنه !!!



... رهرو آنَست که آهسته و پیوسته رود !

... رهرو آنَست که آهسته و پیوسته رود !



... نگفته نمونه... که انصافاً فروشنده‌ی خوبی بود !... ولی... نه بیش از یه فروشنده !!!
اینو تلویحاً بهش گفته بودم !...
... و صد البته بمعنای واقعی ؛ یه فروشنده‌ی سنّتی! روزمره! و ...!
ضمناً روی حوزه تخصصیش (برق ، مکانیک و ...) تسلط قابل قبولی داشت !
ولی با اینهمه... سطح فکرُ رویکردش... حقیقتاً! بالاتر از یه فروشنده‌ی خیابون لاله زار نبود !
اونَم از اون نوعی که - متأسفانه - براش-مهم ، رسیدنِ به سود ... و سکه روی سکه گذاشتن بود !!!
حالا چه جوریش !... دیگه خیلی مهم نبود !!!
آخه !... هدف ، وسیله رو توجیه میکنه !!!
یادَمه اگه پروژه‌ای رو واسه 10 تا خریدار بانتها میرسوند - اونَم با کلّی جارُ جنجالُ حاشیِئُو تحمیلِ تَنِشُ استرس به پرسنل! - هنوز چند روزی نگذشته ، 12 تا خریدار گلایه مندُ ناراضی (اصطلاحاً : متقاضیِ خدمات پس از فروش) بجا میذاشت ! هدف ... فقط سود بود دیگه !!!



قضاوت با شما !

قضاوت با شما !



نگاهِ کاملاً سیاهُ بدبینانئو ابزاری‌ای به آحاد نیروی انسانیش داشت !... البته بنا به خروجیِ عَمَلیش و نه بر اساس حرفائُو ادّعاها ... !
برداشتش از پرسنلش چیزی در حدّ دستمال کاغذی بودُ... یه رفع حاجتِ موردیُ کوتاه مدّت !!!
...که البته برخی از دوستانِ حواس- جمعتر!... خیلی زود اینُ متوجه شدنُ ... !
ولی بقیه‌ی اون جماعت ...!!!

خیلی از مواقع ، تفکرِ آزار دهندئُو مکانیکیُ بسته‌ی دوستمون ، منو یاد برده دارانِ ماقبل تاریخ مینداخت! با شلاقی در دستُ ...!!!

بسیار پُر حرفُ پُر سرُ صدا بودُ دائماً علاقه مند به اینکه درباره - بقول خودش - آرمانهاش! صحبت کنه !!!
بارها به ایشون گفتم : این چیزی که شما اِسمشو آرمانُ اُفُقِ کاری گذاشتی ، برای منِ ناچیز! هدف کوتاه مدّته !... ولی ظاهراً هیچوقت لوبّ کلامُ نگرفت !...
چند دفعه ایَم [بطور ضمنی] گفتم : میشه کمتر صحبت کنیمُ بجای اینهمه حرف! یکَمَم برای رسیدنِ به آرمانای مورد نظرتون!!! " کار کنیم " ؟! متأسفانه این یکیَم نگرفت !!!

با اینهمه پُر حرفی ، دائماً پرسنلُ به کمتر صحبت کردنُ بیشتر کار کردن دعوت میکرد !!!
یادَمه یه بار که ای-میل کاریمُ باز کردم ، دیدم دوست مذکور ، پیشنهادیُ نوشتئُو برای من ارسال کرده... مبنی بر اینکه پرسنل ، بجای صحبت کردنِ با هم ، از طریق ای-میلِ - کاری - با همدیگه در ارتباط باشن !!!
حقیقتش اوّلش خیلی جا خوردَم !... از این حجمِ خلاقیت !!!
آخه نسخه ایَم که پیچیده شده بود ، یه تقلید نخ نمائو ساده اِنگارانه از روشای تاریخ گذشته‌ی اونورِ آبی بود !!!
روشای ظاهراً روشنفکر مآبانه‌ای که محکوم به شکست بودنشون... سالای پایانیِ قرن گذشته اِثبات شده بود !
بطور خلاصه براش نوشتم : پرسنل ، انسان هستن [و نه ماشین] !...
و این قبیل اِقداما !!!... اگرچه توی کوتاه مدت ممکنه مؤثر بنظر برسه! ولی توی بلند مدّت... استهلاک روحیُ بی انگیزگی ایجاد میکنه و ...



ناگفته پیداست !

ناگفته پیداست !




... رگه های پُر رنگی از دیکتاتوریُ علاقه به مجیز شنیدنُ نفرتُ کینه‌ی پنهانی از انتقاد!...
در ایشون وجود داشت !
... حالا اون انتقاد ، صادقانئُو دلسوزانه بود یا غیر منصفانه... مهم نبود !!!

بماند که برخی از دوستانِ شاغل در اون شرکت - مِثِ خیلی از هم-مسلکاشُون توی بعضی مجموعه های خصوصیِ دیگئوُ بطور ویژه!... دولتی !!! - با کشف این رگه های برجسته!!! بساط گرمِ مگسانِ گرد شیرینی رو پهن کرده بودَن !!!
... بهرحال... خریدار داشت دیگه !!!

مؤافقتائُو سَر-جُنبُوندنائُو تائیدایِ نا بجا !
... مخالفتائُو مقاومَتایِ بی جا !
... و بدتر از همه!!! سکوت کردَنای بیموقع !

خلاصه...
با اون حجمِ هِندِوُونه های ردُ بدل شده !...
... مجموعه‌ی مزبور... سوپِر میوه ای شده بود برای خودش !!!



فکر میکنید مفهومِ این تصویر چیه ؟!

فکر میکنید مفهومِ این تصویر چیه ؟!



... جالبتر این بود که خیلی از مواقعَم ، انتقاد رو از ابتدا تا انتها میشنیدُ در انتها هم به اشتباهش اذعان میکرد !...
ولی از لحظه بعد... دوباره آش ، همون آش بودُ کاسه ، همون کاسه !



بدونِ شرح !

بدونِ شرح !



همکاریش با افراد مختلف (اعم از : مدیرُ کارمند) از چند ماه فراتر نمی رفت !!!
... غالِبَنَم طرف مقابل ، عطای همکاری رو به لِقاش میبخشید !
در همین زمینه... از جمله عاداتِ شرم آور این دوست ، این بود که موقعی که احساس میکرد نیرویی (معمولاً مدیرانِ واحدها!!!) رفتنی شُدِئُو دیگه تمایلی به ادامه‌ی این همکاریِ تهوّع آور نداره! برای تبرئه‌ی خودشُ آروم کردن دردِ وجدانِ بخواب رفتَش! سازِ نوعِ دیگه‌ای از خاله زَنَک بازیاشو کوک میکرد !!!

... پشتِ سر!!! بهر کسی که میرسید شروع میکرد به بدگوییِ از فرد مُستَعفیُ پاپوش دوختن براشُ اَنگُ برچسب زدنه بهش !!!



غیبت! سرگرمی مفرّح و لذّت بخش !!!

غیبت! سرگرمی مفرّح و لذّت بخش !!!



به مدیر مستعفی اداریُ مالی ... اتّهامِ توطئُو تبانیُ اختلاسِ! هشتادُ چند هزار تومانیُ!!! میزدُ ...
... به مدیر منفک شده‌ی واحد فنیَم - که جوونی نوپائو کم توان در زمینه مدیریت... ولی حقیقتاً صاحب سلامتِ نفس بود - فلان برچسبُ میچسبوند !!!...
به بنده چی چسبوند ؟!... نمیدونم والّا !!! راستِش... برام اصلاً مُهِمَم نیست !

حیرت آور اینکه... با اینهمه تقلّا!!!
بازم به آرامشِ درونی نمیرسید !!!
... بلکه نهایتاً علی میموندُ حوضِشُ این... تازه اوّل داستان بود !!!...
رفیقمون میموندُ واحدای بی رهبرُ مُرشدِشُ ... !!!
 
از خصوصیاتِ خجالت آورِ دیگَش - نه بزعمِ خودش!!! که شرم آور برای منُ اَمثالِ بنده‌! - این بود که بجای اینکه دغدغَش حُسن تعاملِ " صادقانه " با مدیراش باشِئُو بعَوَضِ اینکه تکیه گاهُ محلّ مُراجِعَش... سردارای سپاهِش باشن... تمامِ دغدغَش این بود که با کارمندای دون پایه‌ی شرکت در ارتباط باشه !!!
... براش مهم این بود! :
چرا فلان کارمند دربارَم فلان جور فِک میکنه ؟؟؟!!!
امروز بَهمان کارمندِ [شما] بِهِم سلام نکرد [... و تحمیل چند روز تَنِش تراژدیک به بنده... بابت این مُصیبتِ عظما !!!] ...
و ... !!!



... یکی بر سرِ شاخ ، بُن می بُرید !

... یکی بر سرِ شاخ ، بُن می بُرید !



شرم آورتر اینکه... این حساسیّتُ... انحصارَنُ بصورت واضحی... در خصوص دخترکانِ کم سنُ سالِ جنس مخالف داشت !!! بماند که درخصوص موردِ اخیر... فقط... وی مقصر نبودُ متأسفانه سرُ دُم جنبوندنای - مشمئز کنندئُو دور از شأنِ یه مرد سی ساله!!! - با نور بالاهای برخی!!! - و نه  همه - از طرف مقابلَم همراه میشد !

با فلان دخترکِ خامُ بد سابقه‌ی اخراجیِ یکبار مشمول عفو قرار گرفته!
... که بفاصله‌ی کوتاهی... باز در آستانه‌ی اِخراج بود! و تخلف اداری‌ای نمونده بود که مرتکب نشده باشه !!!
... با چنان لبخندِ بی ترمزُ معنیُ احساسِ کنترل نشده ای! برخورد میکرد که با بَهمان کارمندِ عاقلُ کم اشتباهُ- ادعائُو کم حاشیئُو کاری ...!


بارها برادرانِئُو از سرِ دلسوزی بهش گفتم : آقای ...(نام-محفوظ) عزیز !
شما مدیر عالیِ یه شرکتی! دستکم [اگه خودِت... شخصیتُ اصولی نداری!!!] حُرمتُ شأنیتِ جایگاه مدیر عاملی رو رعایت کن !... برخوردِ شما با کارمندایِ دون پایه‌ی شرکت ، باید در عین احترام... با وقارُ معمولی [و کنترل شدئُو در یه حدودِ مشخص] باشه !

از طرفِ دیگه!... این دوستِ مشتاقِ این نوع ارتباطات !!!...
... زمانیکه میخواست فلان توافقِ شفاهیُ تلفنی ای که با بَهمان کارمند کرده بودُ ، زیرِ پا بذاره !...
مثلاً ...
فلان رقم حقوقُ - با مسئولیتِ خودشُ علیرغم مخالفتِ من با حضورِ ایچنینیِ یکی از کارمندام که میتونست مُضرُ مخرّب باشه! - با کارمند الف توافق کرده بود !
در همون ماهِ اوّلُ - دوّم در عینِ وقاحت! براحتی شونه خالی کردُ ابلاغ این خبر خوشُ! باون دختر بچه‌ی ظاهراً!!! سنُ‌سال‌دارُ روانپَریشُ پُر‌حاشیه!!! بمن تفویض کرد !
... همینطور مؤافقت کرده بود که یکی - دو روز توی هفته ، کارمند موردِ اشاره ، دو - سه ساعتی زودتر از پایانِ وقت اداری از شرکت خارج بشه !
... چند هفته بعد از لغوِ اوّلی - نمیدونم! حتماً به تصور زیرکیُ حفظ وجهه‌‌ی نداشتَش! - از طریق یادداشتی مخفی!!! اعلام لغو این موضوع رو هم... سخاوتمندانه به بنده واگذار کرد !!!
... که مورد اخیر... یکی از مواردی بود که زنگ خطرِ جدیِ دیگه ایُ رو درباره صلاح نبودنِ ادامه این همکاری [ناسالمُ غیر اُصولیُ عاری‌ از‌ اخلاق] برام بصدا درآورد!... تصمیمَمُ گرفتمُ صبحِ روز بعد باین همکاریِ - مشمئز کنندئُو یکطرفه - خاتمه دادَم !
بگذریم !

نگفته نمونه... که این قبیل اقدامای دوستِ زیرک-نما!!! ولی فی‌الواقع-ساده لوحِمون... احتمالاً نا آگاهانه نبود !...
بلکه هدفِ کوتَه بینانه‌ی احتمالی ، قرار دادنِ کارمندا مقابل مدیرایِ مافوقشون بودُ جلوگیری از ایجاد هر نوع اتّحادُ روحیه‌ی کار تیمی توی واحدایِ شرکت !
... روحیه‌ی گروهی‌ای که ناخودآگاه دوستِ بی‌کفایتِ مزبورُ به گوشه رینگ میروندُ در حاشیه توجّه قرار میداد !!!

حقارت آمیزتر این بود که رفیقِ یکشبه-در جایگاهِ مدیر عامل-قرار گرفتَمون !... میخواست - عملاً و در عینِ خفّت - کمبودای روانیشُ از طریق جلب توّجه چند تا کارمندِ دون پایه!... چند تا دخترک نا پُختِئُو کم سنُ سال... تأمین کنه !

اینَم بگم !
این دوستمون یه جوونکِ مجرّدِ واقع در سنِ ازدواج نبودا ! بلکه کاملاً برعکس !
فردِ اخیراً-متأهل شده‌ای بود !!!



آیا تظاهر و ریاکاری... پیروز نهاییِ این میدان خواهد بود ؟!

آیا تظاهر و ریاکاری... پیروز نهاییِ این میدان خواهد بود ؟!



اکیداً حقُّ حقوق قانونی پرسنل - مدیرُ کارمندَم نداشت!!! - اعم از : بیمه ، حقوقُ مزایا ، اضافه کاریُ ... رو برسمیت نمیشناختُ حتی به روز تعطیلُ زمان استراحتُ تجدید قوای نیروی انسانیش ، پابند نبود!
آخه گفتم که... خیلی از مواقع... فقط باید اون دِلِه توی اون لحظه خالی میشد !!!...
وَلُو یه دونه لپه! روش سنگینی کنه !!!

از طرفی... هر جوری شده!... باید سود میکرد دیگه !!!
لذا حقوق بخورُ نَمیری (غالباً کمتر یا بسیار نزدیک به حدِاقل قانون کار) میپرداخت که اونَم توی مُوعدِش که تا حدّی متغیّر بود - بطور خاص - به مدیرایِ شرکت... اونقدر با منّتُ توهین آمیز پرداخت میشد که توی اون مدّت کوتاه ، بشخصه خیلی وقتا میخواستم عطاشُ به لِقاش ببخشمُ رایگانُ محضاً‌للّه همکاری کنم !!!
خلاصه... طلبکارانئُو یکطرفه!!! انتظارش این بود که در این فضایِ پُر اصطکاکُ منفی ، پرسنل ، زودتر از ساعتِ اداری بیانو... دیرتَرَم برن !
یادِ مَثَلِ : " طرف ، خیلی خوش پَرُ پاست ...! " اُفتادَم !!!
نهایتاً رگه های برجسته‌ای از نو کیسگیِ غیر قابل وصف در ایشون دیده میشد !...
در حالی که اکیداً بنظر نمیرسید که توی خانواده‌ی مستمند یا تازه به دوران رسیده‌ای بزرگ شده باشه !



نو کیسِگی... و دیگر هیچ !

نو کیسِگی... و دیگر هیچ !



بنا به اذعانِ خودش ، اکیداً راز‌دار نبود!... عملاً خودِشو بهیچ کس - جز خودش!!! - متعهّد نمیدونست!
حتّی در این حد که بسیاری از مشکلایی که با افرادِ خانوادئُو دوستانُ آشنایانِش داشتُ ، به من یکی که گفته بود - دیگرانُ نمیدونم !!! - (دستکم اینقدر آگاهی داشت که من در این فقره اَم!!! 180 درجه باهاش تفاوت دیدگاهُ رویه دارم !...)
خلاصه‌ی کلام ، کارِش این بود که وقتی از فلان مدیرش - کارمند بماند! - دلخور میشد ، چون روح بزرگُ سعه صدر لازم برای یه مدیر رو نداشت ، فقط بجهت خالی کردن دلُ تخلیه روانی ، بَدُ اِشکالِ اون مدیرُ به اوّلین شخصی که میرسید - مثلاً : به زیر مجموعه‌ی اون مدیر!!! - مطرح میکرد !...



دور زدن ممنوع ! حتّی شما مدیر-نمایِ عزیز !

دور زدن ممنوع ! حتّی شما مدیر-نمایِ عزیز !



بقولی... رفتارِش - سهواً یا عامداً!!! - مصداق دقیقِ " تفرقه بندازُ حکومت کُن " بود !
آخه بعد از اینکه زیر-آبِ! تو رو پیشِ کارمندت میزد!!! دوباره صحبتای اونو میومدُ با آبُ تاب! تحویلِ تو میداد !!!...
البته با کلّی سفارش که نگی من گفتَمُ... !!!



چرا افراد کم‌توان، بیشتر دنبال تفرقه افکنی هستند ؟!

چرا افراد کم‌توان، بیشتر دنبال تفرقه افکنی هستند ؟!



بیچاره کارمندِ بی خبری که در عین ساده لوحی! فِک میکرد چقدر زیرکِئُو... چه سنگ صبورِ راز دارُ قابل اتکاییَم پیدا کرده !!!

چند مرتبه‌ای سر بَستِئُو کلّی... این بی معرفتیایِ کارمندامُ به روشون آوردم !...
... آخه بعنوان یکی از اصولَم ، معتقدم ...
اگه گلایه ایَم بود...
علی النّهایه مسائلِ داخلیِ یه خانواده (یه واحد سازمانی) بودُ...
دوست نداشتم همکارای ساده‌ی من... که همیشه خود-ساختئُو خود-اتّکا بودَنوشون برام اولویت داشت...
درگیر این بازیا بشَنُ تصور کنن کسی غیر از خودِشون (حتی بنده !)... میتونه مشکلاتشونُ حلُّ فصل کنه !

عرض میکردم !...
فِک میکردن اینا تماماً حدسیاتِ خودِ مَنه !
... مِثِ تقلایِ توأم با ژستِ حق بجانبِ یه کوچولویِ زیادی-جسور ! زیرِ دست یه آدم-بزرگ... به اِنکارُ دروغ رو میاوردَن !!!
اِشکالی که پذیرشِ بروزُ حضورِش توی واحد تحت نظرَم... برام خیلی سختُ غیر قابل قبول بودُ - صد البته... هست - !!!

جالب اینجاست که گلایه هائُو دردِ دلاشونَم چیزی در این حد بود :
فلان مدیر ، سختگیره !!! ...
... چرا از ما اِشکال میگیره ؟؟؟!!! ...
... چرا به جزئیات دقّت میکنِئُو... گیر میده ؟؟؟!!!
... چرا جدّیه ؟؟؟!!! ...
... دعوامون میکنه !!!
و ... !!!

قربونِ دَردایِ چیپِ دلِ کوچیکشون !!!
کاش انتقادای همه‌ی کارمندا به مدیرایِ مافوقشون همینا بود !!!

... راستِش... حتی الانَم از نوشتنِ این صحبتایِ خاله زَنَکیُ بی ارزش !...
این... من گفتمُ تو گفتیا !...
... واقعاً عرقِ شرم رو پیشونیم میشینه !

جالب اینجا بود که دوست مزبور ، ورای اینهمه تفرقه افکنی !...
... فرای اینهمه رفتارای مبتذلُ خاله زَنَک بازی ...که دونِ شأنِ یه آقاست !
علی النّهایه... تواناییُ مقبولیتیَم برای حکومت کردن نداشت !

راستی !
لطفاً خانوما شمشیرا رو از رو نَبَندَن !... رفتار مردونه اَم ، زیبنده‌ی روح لطیف یه خانوم نیست !
.
.
.
توضیحُ تفسیر درباره این قبیل کوتوله‌های فکریِ تکیه کرده بر صندلیایِ بزرگ !...
... که نه فقط زشتی رفتارُ عملکردشون !...
... که ابتذالُ حقارتِ روحشون هست که منُ اَمثال منُ آزار میده... خیلی بیشتر از ایناست !

گاهی... مادرم میگن :
چرا با فکر کردن به کارای بی ارزشِ این آدما... خودتُ اذیت میکنی ؟!
... برای کسی تَب کُن! که برات سینه پهلو کُنه !!!
... ولشون کُنُ به آیندئُو راهِ پیشِ روت فکر کن !...


حتماً درست میگن !


ولی یکی از چیزایی که منُ آزار میده ، اینه که آدَمای اینچنینی! معمولاً رفتارایی مِثِ موارد بالا رو... به تصورِ زیرک بودنِ خودشونُ بلاهت منُ اَمثالِ من - که نهایتَنَم لبخندِ تلخی میزنیمُ میگذریم ... - انجام میدن ! :
دلسوزیاتُ... حمل بر حماقت میکننُ فرصتی برای دستِ پیش گرفتنُ استثمارُ بهره کشیِ بیشتر !...
سکوتتُ... دالّ بر ضعف!... یا رضایتِت میدونن !...
مهربونیاتُ... نشونه‌ی نیازت ...!
و ...!

راس گفتن : " خوبی که از حد بگذرد! ... نادان خیالِ بد کند! "



یاد برادرانِ مُعظّمِ دالتون اُفتادم !

یاد برادرانِ مُعظّمِ دالتون اُفتادم !



تو-یه چنین شرایطی!!!
یه جورایی عزّت نفسِت ... جریحه دار میشه !
احساس میکنی بدجوری! به شعورِ - وَلُو کَمِت - توهین شده !
مِثِ اینه که یه کوچولوی پنج - شش ساله... دستِت بندازئُو سوژَت کنه !!!
.
.
.
لوبِّ کلام اینکه متأسفانه طیف وسیعی از مدیر-نماهای بخش دولتی... با ویژگیایی بمراتب بدتر از این وجود دارن !...
... با تأسف زیاد!... کَم کَمَک دارم به این نتیجه میرسم که خیلی از کُپی-برابر اصلِایِ جماعت مزبورِ دولتیَم... دارن عَنانُ افسار کسبُ کارُ توی بخش خصوصی بدست میگیرَن !!!
به گمونم... اینا همون نخبگانُ استعدادای شکوفا نشده!!! به تعبیر مسئولینِ حکومتیَن !
همونایی که آرزومند-بودن که تَغاری بشکنِئُو ماستی بریزئُو توفیقِ خدمت رسانی!!! در بخش دولتی رو پیدا کنن !
... ولی ظاهراً بخت یار نبودئُو چرخِ روزگارَم به کامِ این کاسه لیسان نچرخیده !!!

حالا !...
اونچه برای من... اِبهامُ سؤال ایجاد کردئُو بابت حلّش... میخوام با شما دوستای گُلم مشورت کنم اینه که :
آیا باید این واقعیتُ بپذیریم که پاهای کوچیک زیادی! و صاحب-پاهای مدعیِ خیلی بیشتری!!! برای کفشِ بسیار بزرگِ مدیریت وجود دارن ؟!...
در اینصورت منُ اَمثالِ بنده !...
باید خودِمونو با این جماعت وفق بدیم ؟؟؟!!!...

یا اینکه ...
راهای معقولانه تریَم وجود دارن که در قالب اونا... ضمن اینکه وجود همچین حقیقیت تلخیُ می پذیریمُ در عین حال... عزت نفسُ اصولمونُ حفظ میکنیم... میتونیم بصورتِ ولو آهستِئُو پیوسته... به اصلاح این اوضاع کمک کنیم ؟
... ضمناً اگه جوابِ سؤالِ اخیر ، مُثبَته!... اون شیوه‌های عاقلانه‌تر چیه ؟!

اینَم بگم که مطمئن باشین من راهکارائُو پیشنهادای خاص خودَمُ درباره این موضوع دارم !...
ولی اینبار میخوام... اوّل... شما بگین !
بسم الله !


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در سایر رسانه‌های مجازی همراه من باشید :


Majid Khadem LinkedIn

mkhadem6347 Instagram

mkhadem6347 Facebook





نوع مطلب : اجتماعی 



نمایش نظرات 1 تا 30

ایران اسکین

ایران اسکین

Online User