تبلیغات
روزگـار مـا - در سوگِ فرهنگ بومی !

حکایت دغدغه‌های یک مدیر












Admin Logo
themebox Logo
نگارنده : مجید خادم
تاریخ : 30 فروردین 91-11:56 ب.ظ

در سوگِ فرهنگ بومی !

به سفر رفتن و بطور خاص ... " ایرانگردی " علاقه زیادی دارم ...
ناگفته نماند که رگه هایی از عِرقِ ناسیونالیستی هم توی وجودم هست !... منتهی نه در حدّ متعصبانه و افراطی ...!

میگفتم ...

دوست دارم ، نه فقط از جهت ایجاد تغییر توی حالو هوا و روحیه آدم ؛ بیشتر بخاطر
آشنایی با آدمای جدید و آدابو سُنتای اونا که خودش تجربه ارزشمند و کارآمدیه ؛ هم برای زندگی شخصیم و هم برای تعاملات حرفه ایم .
... البته بماند که با این همه علاقه ، بخاطر تراکم فعالیتهای کاریم معمولاً به ندرت فرصتی برای این موضوع پیش میاد ...!

چِشِتونو درد نیارم ...

توی تعطیلات نوروز امسال ، برای چندمین مرتبه رفته بودم " لاهیجان " ... معروف به " عروس گیلان " ، " سر زمین چای " ، ...



لاهیجان؛ عروس گیلان

لاهیجان؛ عروس گیلان



از اونجا که سفرام هم مِثِ زندگی کاریم ، برام حُکم یه نوع پژوهش میدانیو یادگیری عملی رو داره ، حتی موقع مسافرت هم ، حداقل به آسونی نمیتونم از قالب یه فعالو شیفته حوزه صنایع خارج بشم !...
اینه که سعی میکنم از نزدیک ، با کسائیکه هر کدوم بنوعی توی چرخه تولیدِ یک کالا یا خدمت سهیم هستن ، همصحبت بشم ؛ کشاورز ، باغبان ، ...
... معمولاً افرادی که توی شهرای بزرگ و صنعتی کشورمون سکونت دارن ، برای سفر سعی میکنن به نقاط طبیعی ، مثل شمال کشورمون پناه ببرن !...
... زمان کوتاهی برای تمدّد اعصاب !... دور از دود و غبار و آلودگیهای صوتی و بصری و نوری و ...!

اینه که با راننده قدیمی و محلی ای همراه شدم که زحمت میکشید و طبق برنامم ، ساعت خاصی میومد دنبالمو منو به نقاط طبیعی و دیدنی حومه این " شهر مثال زدنی " میبُرد و ساعت مشخصیم برمیگردوند ...

یکی از این روزا منو به روستایی - اگر اشتباه نکنم - در اطراف سیاهکَل بُرد ... بالاتر از یه جاده فرعی ای که به مقبره شخصی به نام " آسِد حسین " معروف به " مراد دهنده " میرسید ...
برای استراحت ازش خواستم جلوی یه چایخونه سنتی نگهداره ...
یه خانم مُسنی مسئولش بود ...

اینو بگم که من از اون چای و نسکافه خورای حرفه ای! هستم و خیلی نمیتونم دوری از این نوشیدنیا رو تحمل کنم !...

خلاصه ... بعد از چند دقیقه نشستنو نوشیدن یه چایِ " حقیقتاً مطبوع " ، کمی به دور و بَرَم نگاه کردم ...
غالباً مزارع چای بود و برگای سبز چای ... واقعاً چشم انداز کم نظیر و فوق العاده ای بود ... جای شما خالی !



مزارع سبز چای در حومۀ شهر لاهیجان

مزارع سبز چای در حومۀ شهر لاهیجان



چند تا ساختمون نه چندان زیبای آجرنما  هم ، روبروی محل نشستنِ من و در اطرافش دیده میشد که " چشم آزار " بود !...
همین ، بهانه ای! شد تا سر صحبت رو با چند تا آقای جوون و مسنّی که اونجا بودن ، باز کنم ...
صریح و بی مقدمه گفتم : این ساختمونای آجر و سیمانی یا اون بناهای به سبک عمارتای ژاپن ، با فرهنگ بومی - و شاید شرایط آب و هوایی - اینجا تناسبی نداره ! چرا مُصِرین که به این شیوه خونه بسازین ؟! قاعدتاً شما باید از مَنی که از محیط شهری و مدرنِ پایتخت اومدم اینجا ، حساستر باشین نسبت به سُنّتاتون !....
البته منظورم ، ادامه دادنِ ساختن خونه های نامقاومِ گِلی نبود ؛ بلکه معتقدم باید همون سبک بنا ، با حفظ ظاهر سنّتی ... ولی با شالوده ای مقاومو مستحکم ساخته بشه ... با توجه به اینکه میدونین شهرای شمالی کشورمون ، خیلی مستعد زمین لرزه ، سیل و ... هستن .
اگرچه به لهجه اصیل و زیبای محلیشون پاسخ میدادن ، ولی اونقد به این شهر سفر کردم که بطور حدودی متوجه مفهوم صحبتاشون بشم ...
جوونی که مالک و ساکن ساختمونِ آجری مقابل چایخانه بود ، جواب داد : اگه به خودِ ما باشه ... مگه بدمون میاد که فرهنگ و سنّت پدرامونو حفظ کنیم ؟!... ولی با این شرایط زندگی و درآمد ناچیز و هزینه زیاد ساختن یک همچون بناهایی ...!
چند تا از هم ولایتیاش هم که البته بقولی سن و سال دار بودن ، حرف اونو تائید کردن ...
در ادامه هم به منِ بیخبر ، از مشکلاتی گفتن که به واسطه عدم پرداخت پولِ برگ چایهایی که اوایل سال 90 به دولت فروختن ، براشون ایجاد شده ...
همون موقع ، این دغدغه یا بهتر بگم ، احساسِ دِین برام ایجاد شد که حتماً مطلبی در این خصوص توی وبلاگم بنویسم ... تا دیشب که توی خبرگزاری ایلنا ، این خبر رو خوندم : "
به دلیل عدم پرداخت مطالبات توسط دولت ؛ نیمی از چایكاران به كارگر روزمزد ساختمانی تبدیل شده‌اند !  "
یه جورایی داغ دلم تازه شد! وجدان درد گرفتم از اینکه چرا فراموش کرده بودم در این خصوص بنویسم ...!
البته توی این نوشته ، قصد گفتن از موضوع اخیر رو ندارم که صد البته اگه بخوام بگم ...

بگم ؟!...

درآمدهای گزاف و رو به رشد دولتای خوش اقبال نهم و دهم از محلّ فروش نفت (این بلای خانمان سوز !...) ، هدفمندی یارانه ها و حتّی مالیاتِ پیش فروش سکه !... در کدوم سرفصلای ضروریتر! هزینه میشه که سالهاست - دستکم - عوام النّاس ، انگشت به دهان موندن که مثلاً : هم با افزایش قیمت نفت و هم موقع کاهش اون ، از خیراتو برکاتش که بی بهره مونن هیچ !... تاکسیها و تولید کننده های لبنیاتو میوه فروش مربوطه هم ، دلیل واهیِ جدیدی برای افزایش قیمت پیدا میکنن ...!

بگذریم ...!
برمیگردیم به موضوع اصلی ...

لُوبِ کلام ... خواستم درباره دلمشغولیو نگرانی ای بگم که بعد از رفتن به اون روستا ، در زمینه فرهنگ اون خطّه - و موارد مشابه دیگه - پیدا کردم ...

نظر شما دوستای خوبم درباره این دغدغه چیه ؟...


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در سایر رسانه‌های مجازی همراه من باشید :


Majid Khadem LinkedIn

mkhadem6347 Instagram

mkhadem6347 Facebook





نوع مطلب : اقتصادی 



ایران اسکین

ایران اسکین

Online User